تبليغاتX
کد آهنگ

Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Ghorob Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Classic Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Personal, Ghorob, --> دست نوشته ها

دست نوشته ها
دست نوشته های من


سلام امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه.دختری هستم از آبادان.3-2 سال است که گهگاهی برای دل خویش هم که شده دوسه خطی هرچند ناقابل می نویسم و چندی است که بر آن شدم تا آن ها را در وبلاگی بنویسم تا شما هم آن ها را بخوانید و نظر بدهید تا دست نوشته هایم هر روز از دیروز بهتر گردد.

فعلا خدانگهدارتان

» 88/07/01 - 88/07/30
» 88/06/01 - 88/06/31
» 88/05/01 - 88/05/31
» 88/04/01 - 88/04/31
» 88/03/01 - 88/03/31
» 88/02/01 - 88/02/31
» 88/01/01 - 88/01/31
» 87/12/01 - 87/12/30
» 87/11/01 - 87/11/30
» 87/09/01 - 87/09/30
» 87/08/01 - 87/08/30
» 87/07/01 - 87/07/30
» من،پنجره ی وجودم
» دلم برای خودم تنگ شده است
» من نیرومندم
» وام گرفته از شاملو و سهراب
» تقدیم به تو که هیچگاه دلیل دل کندت را در نیافتم.مهربانم چرا؟
» بخند!!!
» رویا
» دیوانه
» زندگی نمی کنم!!!
» در آغوش خورشید

من،پنجره ی وجودم چهارشنبه 15 مهر1388

در هر پگاه آرام چشم از هم می گشایم،خورشید با وجود گرمش در آغوشم می کشد.آفتاب گردان با لبخندی صبح به خیر می گوید.صبح هنگام پرده ی توری نازک را از رویم کنار می زنند.چشم هایم را می گشایم،تا از شیشه ایه ی وجودم نظاره گر آبی آسمان زیبا باشم.امروزم را بارانی گذراندم.آه که چه دل انگیز بود احساس لغزش شبنم ها بر اندامم.بعد از احساس سرمای باران،آفتاب گرم پذیرای وجود نمناکم شد و مهربانانه در آغوشم کشید.باز هم ماه با طایفه ی ستارگانش پا به سیاه آسمانم نهادند.دلم برای آغوش آفتاب تنگ شده بود،آفتاب گردان هم چشم بر هم نهاده بود تا فردا سپیده دم با لبخند خورشید،چشم گشاید ناگهان با چشمک ستاره ای به شب سیاه دلگرم شدم.و... وباز پرده ی توری را از رویم کنار زدند...


دلم برای خودم تنگ شده است چهارشنبه 25 شهریور1388

این روزها حال و روزم چندان تعریفی نیست.دچار سرگردانی شده ام،میان آنچه که هستم و آنچه که نه دلم می خواهد باشم و نه هستم.اما...
نمی دانم چرا گاهی آنگونه می شوم.دلم برای همان دخترک ساده تنگ شده.دلم برای خودم تنگ شده،برای دنیای شیرینم.
این روزها همه بوی غربت می دهند.و همه ی واژگان با من غریبند.دیگر نه لبخندی برایم مانده و نه حتی واژه ای زیبا.وجودم یک دل خوش می خواهد برای گفتن،برای حرف هایم.اما افسوس...
دل خوش سیری چند؟دیگر هیچ یک از سخنانم بوی محبت و صمیمیت نمی دهند و لبانم با لبخند بیگانه اند.نه آن که بخواهم این گونه نامهربان باشم.نه...اما نمی دانم چرا دیگر وجودم طریقه ی عشق ورزیدن را بلد نیست.
این روزها هر آنکه را که بیشتر دوست می دارم،شدیدتر از خود می رنجانم.خره ایست که به جانم افتاده.نمی دانم چیست.اما تنها کارم این روزها رنجاندن آن هاییست که نبودشان برایم عذاب است.
این را می گویم تا همه اتان بدانید:
(نمی دانم دردم چیست.اما ای تو که به شدت از من رنجیده خاطری.بدان این از سر دوست داشتن است.شاید هم دوست داشتنم از طریقه ی برهان خلف است.

من نیرومندم چهارشنبه 7 مرداد1388

من تسخیر می کنم با کلامم دنیا را

من می گویم با کلامم دریارا

و عشقم را با واژه ای از نور فریاد می کنم

می توانم با کلامی دنیایی را دگرگون

با سخنی جمعی را خشنود

می توانم با حرف هایم

اشک ها سرازیر کنم

یا با واژه ی نغزی خنده ها بر لب نمایان کنم

من می توانم

من نیرومندم با واژه هایم

واژه های سبز صلاح من

با چه به جنگ من می آیید؟


وام گرفته از شاملو و سهراب چهارشنبه 31 تیر1388

چشم ها را باید گشود

زندگی باید کرد

زندگی قه قه های طفلیست

زندگی اشک شوق مادر

لبخند پدر

زندگی بودن من با توست

زندگی رویای زیستن

آوای خروشیدن است

گوشی باید باشد برای شنیدن

برای گوش سپردن

دستی باید باشد برای ارزانی محبت

و قلبی برای عاشق شدن

دل سپردن

و خوش بودن با عطر خاطره ها

غم ها تلنگرند

برای باز آمدن به زندگی

اشک ها بهانه است

برای ترمیم درخشندگی چشمانت

تند باد ها خواهان نوازش موهایت هستند

ای سرو سر بر آسمان آورده

ای سودای خاموش

رویانیست زندگی

کابوس نیست زیستن

زنده بودن نیست زندگی

عشق است و بس

قصه نیست که بگویم

سرود نیست که بخوانم

گل نیست که ببویم

ساز نیست که بنوازم

عشق است باید بورزم.

(تقدیم به شکیبایم.شکیبا باشی.)


تقدیم به تو که هیچگاه دلیل دل کندت را در نیافتم.مهربانم چرا؟ سه شنبه 12 خرداد1388

در میان لحظات گیج و گنگ

مات و مبهوت می گردم و می گردم.

من در عطر نفست غرق شدم.

من در میان آخرین واژه هایت

در بی وزنی کلمات غوطه ورم.

معنای واژه واژه ی سخنانت را نمی فهمم

صبر کن

چشمان تو از عشق خالی گشته

یا که من چشم برهم بسته ام؟

تو از جدایی و رفتن می گویی

اما کودک دل بی نوای من

طاقت بودن شنیدن ندارد

کاش من کر می شدم

راستی نکند اشتباه می شنوم

نکند این مزاحیست تلخ

نکند خوابم هان؟

نه ...دریغا...ای کاش

ای کاش نبودم

یا نمی شنیدم تلخ واژه هایت را

می شود بی هیچ کلامی بروی؟

می شود چشم بر هم بندی بروی؟

می شود لب از لب نگشایی بروی؟

پرشتاب و پیوسته روی؟

می شود زودتر ردپایت از جاده ی جدایی محو شود؟

نه ...نازنینم... بی وفایی کجابود؟

من و دل کندن از تو؟

هرگز    هرگز

ناز چشمان مشکین فامت چه؟آن را چه کنم؟

نگار من می خواهم بی هیچ کلامی و نگاهی و درنگی بروی

می خواهم قلبم تنها آخرین حرف های نغزت را به یاد داشته باشد

و چشمانم نمی خواهم دم اخر،سردی کدورت را در چشمانت نظاره گر باشد

پس نازنینا اگر قصد رفتن است.

رها کن دل بیچاره را.برو...


بخند!!! دوشنبه 11 خرداد1388

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز فراغ؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به اشک ز درد دوری تو؟

یا به خوشنودی خود؟

به چه می خندی تو؟

به فاصله های میان من وتو

که افزون می شوند هردم؟

به چه می خندی تو؟

به دل دیوانه ی من؟

که پس از آن بی نهایت جفایی

که تو در حقش کردی

باز نیز می گوید

نیک تر از تو

دیگر ز کجا پیدا کنم؟

آری خنده دار است بخند.


رویا دوشنبه 11 خرداد1388

باز شوق دیدار دو چشم نازت

همه تن را تخریب می کند

باز نیز لحظه ی زیبای انتظار دیدار دوباره ات

به دل وجان تازگی می بخشد

ای دلبر دل دیوانه ی من

بازآی که من

سخت چشم به راه قدم هایت هستم.

بیا تا دل تنهای من نرود ز دست

بیا ای دلبر دنیای دلم

باز پرم از شعر وآهنگ و ترانه

باز پرم از حس زیبای زیستن

بیا دیگر

بیا که تابی برای این دل نمانده

و این انتظار جان آزار

می کاهد جان این تن را

آرام آرام

غرق بودم در همین افکار

ناگهان از جای برخاستم

آغوش برایت گشودم

اما جز من و تاریکی دلگیر شب

هیچکس نبود...و افسوس

باز هم رویایی دیگر.


دیوانه یکشنبه 10 خرداد1388

اگر از ترس دیوانه شدنم

مانده ای

ترسی نباشد بر تو...

ملالی نیست برو...

همان روز نخست

باسپردن دل به تو

مهر دیوانگی بر دلم خورد.


زندگی نمی کنم!!! جمعه 25 اردیبهشت1388

خیلی وقت است که دیگر دست ودلم به قلم نمی رود،دیگر چشمانم با واژه ها نا آشنایند،دستانم قلم را نمی شناسند،قلبم کاغذ و قلم را دوست نمی دارد و احساس نداشتن حرفی برای سخن گفتن بر وجودم سنگینی می کند.چه بگویم؟چه بنویسم؟وقتی نه حرفیست برای گفتن و نه گوشیست برای شنیدن. و خوشا به حال سهراب که داشت سر سوزن ذوقی.اکنون برای من همین ذوق اندک دیگر نیست.وقتی در اوج ناامیدی به سراغ آخرین روزنه ی رهایی از تنهایی می روم،هنگامی که با بی تفاوتی غریب واژه ها مواجه می شوم،توقع داری حالم چگونه باشد؟وقتی همواره در عالم بی وزنی کلمات به سر می برم،وقتی معلق میان زمین و آسمانم،دیگر نوشتن یعنی چه؟وقتی عشق را با واژه ی نفرت اشتباه می گیرم و زیبایی و پلیدی را از یکدیگر تشخیص نمی دهم،این دیگر از ضعف ادبی نیست.این ضعف شناخت من از زندگیست.هنوز به این درک نرسیده ام که زندگی زیبایی مطلق نیست.من چه می دانم زیبایی باطن چیست؟من چه می دانم هدف از زیستن چیست؟اصلا هدف هرچه هست باشد.وقتی من هنوز دلیل تولدم را نمی دانم،زیستن بماند به جای خود!وقتی اشک می ریزم ولی نمی دانم به چه علت،وقتی لبخند می زنم.من به زیبایی این پلید روزگار نمی خندم.تبسمم به حال زار خود است.نه...نه،تبسم نیست.پوزخندیست به پوچی خویش.درد آور است،اشک آور است اینکه هیچ نباشی،اینکه حتی لیاقت بد بودن را هم نداشته باشی.اینکه هدفی نباشد برای نفس کشیدن.با فریاد بلند سکوتم می گویم،همه اتان بشنوید:(من زندگی نمی کنم،من زنده ام به اسارت عادت.)


در آغوش خورشید چهارشنبه 2 اردیبهشت1388

دیگر چه بگویم؟گفتنی هارا گفتم.شنیدنی هارا نشنیدی.اشک هاریختم چشم ها را بستی.التماس ها کردم سگرمه هایت را در هم کردی.فریاد زدم در عالمی دیگر غرق شدی.

اما تمام سخنانت را با گوش جان شنیدم.بی احساسی خاصی در چشمانت هویدا بود.سکوتت دیگر سکوتی نبود سرشار از حرف ها.سکوتت تنها یک معنا داشت:بر هم نهادن لب ها وخیره شدن به نامعلوم نقطه ای.

گفتی و گفتی و گفتی،ناگهان لحظه ای درنگ کردی در همان هنگامه ی وداع زمانی که تصمیم بر دل کندن همیشگی گرفتی تاملی کردی و سپس گفتی:راستی تو چیزی نمی خواهی بگویی؟

خنده ای زدم نه از روی خوشحالی و نه از روی غم.از روی تاسف برای خودم.که باز هم با تمامی این سخنانت که بویی جز بی وفایی نمی دهند،هنوز هم دیوانه وار دوست می دارمت.

آرام گفتم:نه،هیچ،اما...اما...پس من...اینجا...تنها...بی تو چه کنم؟

خنده ای ازسر بی خیالی زدی وگفتی:تنهایی کدام است؟این همه آدم، نمیبینیشان؟

گفتم:آری،من هیچکس را جز تو نمی بینم،خوبی را به جز در وجود تو جست وجو نمی کنم.اما تو چگونه مرا با همه ی آن رهگذران یکسان می شماری؟!من همانقدر غریبه ام؟

برای آنکه چیزی گفته باشی،زیر لب گفتی:خوب است سخنی برای گفتن نداشتی.

با فریاد گفتم:مگر مجالم دادی؟فقط از جدایی گفتی،از اینکه راهی نیست جز رفتن به ناکجاآباد و دور شدن.چرا؟چرا راهی نیست برای ادامه؟اگر ما بخواهیم می شود از کوه ها هم گذشت.

آرام گفتی:آری اگر ما بخواهیم،نه من و تویی که فرسنگ ها از هم دورند.
با این سخنت عرق سردی بر پیشانیم نشست.نایی برای گفتن نداشتم،بی رمق و درمانده گشتم.بی حال در گوشه از اتاق تکیه بر دیوار بر زمین نشستم.
کنارم آمدی،نشستی.نمی دانم پشیمان بودی یا دلت به حال من بی نوا سوخته بود.
گفتی:خب نمی خواستم این را بگویم اما...
دست بر لبانت نهادم تا مجبور به سکوت شوی.نمی خواستم چیزی بشنوم که باز مرا به تو دلبسته کند.چشم هایم را بستم تا چشمان دلربایت بار دیگر فریبم ندهند.
اما در همین لحظه که دست بر روی لبانت برای سکوت نهاده بودم اشکی از چشمانت روی دست سردم چکید.
تمام وجودم گرم شد.ناچار چشم گشودم.وای خدای من چه می بینم؟!چشمانت باز هم کار خودشان را کردند.اکنون معصومیتی انکار ناپذیر در چشمانت هویدا بود. رویت سرخ بود،چشمانت غم بار.
آن کوهی که از استقامت در مقابلت بنا کرده بودم چشم برهم زدنی فرو ریخت.
بغض چشمانم شکست،باران اشک ها امانم نمی دادنو باز هم درسردترین لحظه ی عمرم خود را در آغوش خورشید یافتم.

من دخترک انتظار... جمعه 28 فروردین1388


GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free

آغازیست برای بودن.برای هست شدن.برای جوش و خروش.

برای من٬برای تو و برای اویکه نمیدانم کیست.

اماهرکه هست قسم به تقدسش که انسانست.

و انسان یعنی بتی از احساس و پاکی

امروز آمدم.قدم به این دنیای پهناور گذاشتم

می خواهم بگویم

می خواهم سخن بگویم

مجالم دهید

گوشی می خواهم٬گوشی شنوا

برای همه گفته ها و ناگفته هایم

شانه ای می خواهم از مهربانی

برای سر بر آن نهادن وگریستن به حال تنهاییم

قلبی می خواهم سرخ به رنگ خون به رنگ عشق

وچشمانی به رنگ دلتنگی به رنگ شوق

وحال از خود می گویم:

دخترکی هستم از ناکجاآبادی که به اندازه ی افکار شما زیباست.

و وجودم مملو از امیدی بی انتهاست.

وحضورم سرشار از پیچیدگی ها و تضادهاست

ومی خواهم باشم تا فریاد کنم دنیایم را

می خواهم از جنس آفتاب باشم.

آری منم دختر انتظار.



یاد تو چهارشنبه 12 فروردین1388

برگریزان خزان

سردی خورشید

لرزش اندام رنجور کهن درختان

روزهای سرد و کوتاه زمستانی

مرا یادآور غم هاست

غم دیروز٬غم امروز٬غم فردا

درون سینه از ۴فصل عشق

جز خزان فصلی نیست

و در این اندوهناک روزگار سرد٬ تنها

خورشید یادتو در خاطرم

تسکین این غم هاست.


من خسته چهارشنبه 12 فروردین1388

بی خبر از عنکبوت شب 58kksnh9je9p1fjbf97t.gif

که می تند خواب در چشمانم

مانده ام تا سحر در انتظار

در حصار شب٬سکوت می دود

دل بی نوایم کنون

بهر دیدن ستاره ای

با شور یک نوید می تپد

شب چه خسته است

من چه خسته ام

آه ای ستاره های شب

ای آسمانیان

خوابتان حرام باد


من و دیوار بلند چهارشنبه 12 فروردین1388

GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free


سر دیوار بلندی

که وجو
مرا از تو جدا می سازد

مرغکی تنها و غمگین می نشیند هر صبح

ناله میکند٬بال می زند

اما دریغ از پرواز

هر صبح این مرغک تنها٬آواره

می گشاید به شکایت منقار

باز صبح دیگر تا که چشم می گشایم...

باز منو سایه و دیواری بلند

که مرا از تو جدا می سازد

و مرغی غمزده

که نه می خواند

نه پیامی دارد

می پرد آرام آرام اما...

در همان قفس سرد خموش می گردد

کاش می شد یک شب دزدانه

مرغ را ز زندان سرد رها می کردم

تا که فردا سحرگاه

نه دیواری بود

نه مرغی مانده بر جا

و تو آن موقع در این جا بودی

ای راحت جان!!!



مرا دعوت کن... سه شنبه 11 فروردین1388


t5m5dk43vq69hm0tpq6.jpg

مرا به سفره ی بی نانت دعوت کن

مرا به پایکوبی بی مهمانت فراخوان

مرا به باغ بی گل و بته ات بخوان

مرا به زمزمه ی سکوت افسانه

که نرم می چکد از چنگ غزل ها

مرا به محراب معبد پاکت فراخوان

تا نماز واجب شعری را بگذارم

بر مهر باطل عشق سر سجده فروآرم





t5m5dk43vq69hm0tpq6.jpg

» آوای سکوت
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme