در میان لحظات گیج و گنگ
مات و مبهوت می گردم و می گردم.
من در عطر نفست غرق شدم.
من در میان آخرین واژه هایت
در بی وزنی کلمات غوطه ورم.
معنای واژه واژه ی سخنانت را نمی فهمم
صبر کن
چشمان تو از عشق خالی گشته
یا که من چشم برهم بسته ام؟
تو از جدایی و رفتن می گویی
اما کودک دل بی نوای من
طاقت بودن شنیدن ندارد
کاش من کر می شدم
راستی نکند اشتباه می شنوم
نکند این مزاحیست تلخ
نکند خوابم هان؟
نه ...دریغا...ای کاش
ای کاش نبودم
یا نمی شنیدم تلخ واژه هایت را
می شود بی هیچ کلامی بروی؟
می شود چشم بر هم بندی بروی؟
می شود لب از لب نگشایی بروی؟
پرشتاب و پیوسته روی؟
می شود زودتر ردپایت از جاده ی جدایی محو شود؟
نه ...نازنینم... بی وفایی کجابود؟
من و دل کندن از تو؟
هرگز هرگز
ناز چشمان مشکین فامت چه؟آن را چه کنم؟
نگار من می خواهم بی هیچ کلامی و نگاهی و درنگی بروی
می خواهم قلبم تنها آخرین حرف های نغزت را به یاد داشته باشد
و چشمانم نمی خواهم دم اخر،سردی کدورت را در چشمانت نظاره گر باشد
پس نازنینا اگر قصد رفتن است.
رها کن دل بیچاره را.برو...